آرشیداآرشیدا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

آرشیدا فرفرک مامان و بابا

این روزهای آرشیدا

امروزصبح که اومدم اداره کلی آثار آرشیدا را روی میز کارم دیدم ،نقاشی هائی که دیروز کشیده بود.وعروسکای انگشتیش وخط خطی روی میز کارم .و...حسابی دلم براش تنگ شد به قول خودش چون دوسش دارم خیلی زیاد به چشماشم خیلی میاد .... دیروز صبح که آرشیدا را بردم خونه مامان منیر هر کاری کردم نرفت و گولی گولی اشک میریخت که میخوام با شما بیام .من و بابااسی هم که کلی کارداشتیم مجبور شدیم با خودمون ببریمش .و اینطوری شد که آرشیدا خانوم برای اولین بار سر از اداره در آورد و روز خوبی را در کنار همکاران داشتیم البته بگم که کلا کار تعطیل بود چون خیلی از همکارامی خواستند آرشیدا را ببینند و هرلحظه در اتاق باز میشد و چند نفر به قصد زیارت فسقلی وارد می شدند و آرشیدا هم س...
3 مهر 1391

شرح حال دیشب

 شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟
1 مهر 1391

مهربانترین خدا

امروز داشتم یه کتاب می خوندم که خیلی ذهنم را مشغول کرده ،کتاب جالبی بود با عنوان "روی ماه خدا وند را ببوس "به قلم مصطفی مستور حسابی ذهنم درگیر این جملات شده : خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که به خداوند ایمان داره .این یک رابطه دوطرفس .خداوند بعضی ها نمی تونه حتی یه شغل ساده برای مومنش دست و پا کنه یا زکام ساده را بهبود بده چون مومن به چنین خداوندی توقعش از خداوندش از این مقدار بیشتر نیست .خداوند آن شبانی که با موسی مجادله می کرد البته با خداوند موسی و ابراهیم همسنگ نیست و خداوند ابراهیمی که از شدت ایمان در آتش میره یا تیغ بر گلوی فرزندش می کشه البته که از خداوند آن شبان بزرگتر و قویتره اما حتی چنین خدائی در برابرخداوند علی به طرز غری...
25 شهريور 1391

فرفرک و شغل آینده

شنبه ١١/٦/ وقتی رفتم خونه دیدم دخترم دیگه فرفرک نیست !قضیه از این قراره که مدتی بود  تصمیم داشتیم موهای آرشیدا گلکم را کوتاه کنیم حتی یه بار از پیرایش کودک وقت گرفتم و  با بابا منصور و مامان منیر وآرشیدا رفتیم اونجا و وقتی با مقاومت دخترم روبرو شدیم موهاشو کوتاه نکردیم فقط آرایشگر بیچاره که هر ترفندی زد و نتونست آرشیدا را راضی کنه موهای دخترم را شونه زد و همین شد که موهای فرفرک آرشیدا شکل گرفت ولی دیروز ظهر که رفتم خونه دیدم بابا اسی آرشیدا را برده خونه مامان فاطمه و یه آرایشگر برده بود خونه و به موهای دختر گلم سر و سامان داده بود و تازه، سر آرشیدا را با شامپو شسته بود !!!!!!!خلاصه خیلی خوشکل شده بود .و جالبتر اینکه فهمید...
16 شهريور 1391

گفته باشم !

دیروز داشتم برای آرشیدا کلی شرط و شروط می ذاشتم : اگه انگشتت را نکنی توی دهنت ،باهم فردا میریم پارک ،ولی اگه بکنی از پارک خبری نیست ، گفته باشم . شب موقع خواب آرشیدا بهم گفت:مامان، اگه برام کتاب نخونی از خواب خبری نیست، گفته باشم ! بعضی وقتا یادم میره که فقط دو سالشه ! امان از وقتی که یه لحظه توی فکر باشم و ساکت یه گوشه بشینم .همون موقع آرشیدا میاد و با مهربونی می گه مامان چته؟ چی شدی هان  ؟ ...
8 شهريور 1391