آرشیداآرشیدا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

آرشیدا فرفرک مامان و بابا

مامان بازی

یه بازی جدید که مدتیه باهم میکنیم با عروسک دستکشی گاو آرشیداست که اسمش را گذاشته مهتاب .برای نامگذاری این عروسک هم ماجرائی داشتیم گاوآرشیدا سفید با خالهای سیاهه برای همین ارشیدا اسمش را آسمون گذاشته بودچون مثل آسمونیه که ابر دار ه!ولی بعد تغییر عقیده داد و اسمش را گذاشت مهتاب . بازی خیلی خوبیه که فکر می کنم متناسب با سن الانشه و خیلی از حرفهائی که من می خوام بدونم با تغییر صدا و به اصطلاح گاو از آرشیدا می پرسه و آرشیدا هم خیلی خوب و کامل همون چیزی که من می خوام بدونم را بهم می گه . یه بازی دیگه عوض شدن جای مامان و آرشیداست که وقتی دلش میخاد این بازی را بکنیم خودش به من میگه دخترم و من باید با صدای بچه گانه جوابش را بدم و خیلی عالیه چون کار...
27 تير 1392

دوری دوباره

سلام کلی وقت هیچی ننوشتم ببقشید!آخه خاله نسرین اومده بود و کلی سرمون شلوغ بود .من و آرشیدا هم تا فرصت به دست میاوردیم یکسره اصفهان بودیم .کلی مهمونی و کلی رفع دلتنگی ولی تموم شد .همش تموم شد .خاله برگشت سر خونه زندگیش و ماهم روز از نو و روزی از نو .خدا را شکر .حالا بیشتر دلمون تنگ شده ولی با آرامش بیشتر .به قول بچه ها خاله دوباره رفت تو کامپیوتر!چند روزی هم قبل از ماه رمضان مامان منیر و بابا منصور مهمونمون بودند که خیلی خیلی خوش گذشت .و بعد هم ماه مهمانی و گرمای هوا البته اینجا هوا هنوز هم عالیه و امروز هم اگه خدا بخواد بعد از دو هفته میخوایم بریم خونمون .و اما آرشیدا .... دیشب آرشیدا را بردیم پارک سرچشمه و توی بازیهای بادی حسابی بازی کرد ...
27 تير 1392

مکالمه آرشیدا (2سال و 8ماهه )با کیارش (8ساله )

مکالمه آرشیدا با کیارش ؟ کیارش -آرشیدا چه طوری پازل نقشه ایران را درست می کنی این که خیلی سخته ؟ آرشیدا -کاری نداره که روش نوشته ! کیارش -مگه سواد داری ؟ آرشیدا با کمی مکث -آره ! کیارش -مگه چند سالته ؟ -٨سال -مدرسه میری ؟ -آره !دانشگاه میرم . -الکی نگو مهد کودک میری ؟ -نه اول دانشگاه بعد مهدکودک . -آرشیدا تو کجائی هستی ؟ -کمی فکر .مدرسه ای . -اصلا فهمیدم چون موهات فرفریه اینقدر باهوشی .  
5 خرداد 1392

حرفهای خودمونی

خورشید آریائی من ،عزیز دلم چند روزه که قبل از خورشید از خواب بیدار میشه .وما را به دردسر میندازه.چون میخواد با ما سر کار بره .دیروز مجبور شدیم صبح با خاله سهیلا ببریمش پارک و این قضیه امروز هم تکرار شد ولی امروز بارونی بود و قرارشد یه دوری بزنند و برگردند خونه .وقتی اینطوری میشه حسابی عذاب وجدان می گیرم .مگه چیز زیادی از ما می خواد فقط بودن در کنار ما که ما ازش دریغ می کنیم .دلم می خواد پیشش بمونم و قید همه چیز را بزنم و ازبودن در کنارش لذت ببرم ولی قدرت تصمیم گیری ندارم و می دونم که نمی تونم توی خونه بشینم .کاش یکی می تونست منو راهنمائی کنه یا حتی دلداری بده ! بگذریم .... دیروز عصر از پارک جدیدی که رفته بود برام تعریف می کرد : مامان س...
16 ارديبهشت 1392

تبریک روز معلم

ای تو معنی تمام شعرها ، ای عزیز قصر دنیای خدا ، ای صدای ریزش باران عشق ، نام پاکت مقطع دیوان عشق ، روز تو یک هفته و یک روز نیست ، روز تو هر روزه ی این زندگیست به مناسبت این روز عزیز از تمامی معلمان ،دبیران و استادانم که دانسته هایم را مدیون آنها هستم سپاسگزارم : کلاس اول دبستان مرحوم خانم حمزیان ،دوم خانم موحدی ،سوم خانم آذری ،چهارم خانم درخشان ،پنجم معلم عزیزم خانم پالیزبان (مدرسه ایمان خانه اصفهان ) در مقطع راهنمائی مرحوم خانم رناسی عزیز (معلم علوم )وخانم پورباقی ،خانم میربد ،خانم بزرگزاد ،خانم نیاز پور ،خانم خرمشاهی ،خانم طالبی ،خانم معین ،خانم علیرضائی ،خانم گلشن وسرکار خانم ستوده (دبیر ریاضی).... .(راهنمائی ه...
12 ارديبهشت 1392

تبریک روز مادر

متن بهترین و پرمعناترین پیامکی که امسال به مناسبت روز زن دریافت کردم از این قرار بود : خوشبختی یعنی؛ خداوند آنقدر عزیزت کند که وجودت آرام بخش دیگران باشد و تو آنقدر خوشبختی که خدا تورا مادر آفرید . بخش اول این جمله یعنی آرامش را من در وجود مادرم یافتم و خوشبختی را در وجود دخترم .من واقعا خوشبختم که هم از وجود پر آرامش مادر و هم از لذت مادر بودن بهره مند م و به خاطر این نعمت شاکر خداوند هستم .مخصوصا الان که از مامانم دورم بیشتر و بیشتر به این آرامش نیاز دارم ٠ خدایا پدر و مادر این فرشته های دوست داشتنی را در پناه خودت حفظ کن و نعمت سلامتی و شادی و عمر باعزت و طولانی به آنها عطا کن .آمین و از همسر عزیزم که این روز را به پرخاطره ترین ...
11 ارديبهشت 1392

زلزله

*داشتیم میرفتیم بیرون توی ماشین آرشیدا عقب نشسته بود که بابا دور زدند یه دفعه آرشیدا با عصبانیت گفت :بابا چرا منو می افتونی ؟!!! *مکالمه آرشیدا با کیارش همسایه ٧ساله: یادته کوچولو بودی دندون نداشتی .مامان هم تو دل من بود٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠ . *دیروز آرشیدا گفت: مامان من امتحان دارم دیگه وقت کارتون دیدن ندارم .امروز تنهائی بره ناقلا را ببین ! وامروز صبح که متاسفانه آرشیدا زود از خواب بیدار شد و قبل از اومدن پرستارش می خواست با من بیاد سر کار .خیلی گریه کرد تا مجبور شدیم باخاله سهیلا از خونه بیام بیرون و بریم کتابفروشی و با خریدکلی کتاب برش گردونم خونه ولی کلی دلم براش سوخت .(البته بیشتر برای خودم ...) راستی امروز صبح ساعت ٧.٥زلزله اومده بود...
4 ارديبهشت 1392