آرشیداآرشیدا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

آرشیدا فرفرک مامان و بابا

یادی از گذشته نه چندان دور

1392/5/12 11:56
نویسنده : مامان آرشیدا
386 بازدید
اشتراک گذاری

یادم میاد سه سال پیش چنین روزی (توپ توپ توپ توپ عون...)(اینو قدیمیا میشناسن آهنگ روایت تاریخ رادیو )

یه دختر کوچولوئی یه جای خیلی تنگی زندگی می کرد فسقلکی اونقدر جاش تنگ بود که به هر نحوی می خواست یه جای بزرگ دست و پا کنه خلاصه اینکه اونقدر به اتاقش فشار اورد که مامانش یه فکری بکنه ..

بقیه قضایا از زبون مامان دختر کوچولو...

یادم میاد یه مهمون عزیز توی دلم داشتم اولش بهش میگفتیم کنجد، ماشک بعد شد ماش و عدس و بزرگ شد تا اندازه یه توپ قل قلی شد .تمام کارم شده بود فکر کردن به این دردونه و ببینم این ماه باید چی بخورم و چی کارکنم و چه سوره هائی بخونم ،چی بخورم خوشکل بشه چی کار نکنم ..یه مدتی هم خونه نشین شدیم و استراحت مطلق چون خانم خانوما مشغول شیرجه زدن تو آب بودن ،از کار دیگه خبری نبود هر روز مرخصی .ویار وحتی به آهنگ همه چیز آرومه هم ویار داشتم خلاصه روز و شب نداشتیم شبها آنقدر تکون می خوردی که بعضی وقتها بابائی بهش میگفت :دختر هم آخه اینقدر شیطون آهان نگفتم ...قبل از اینکه اصلا از بهشت خدا جدا بشه خودش به همه اعلام کرده بود به خواب همه رفته بود از عمه گرفته تا فامیلهای دور و حتی دختر بودنش را هم اعلام کرده بود و حتی نیازی به سونوگرافی نبود ...توی این مدت بابائی بیچاره نمی دونست درس بخونه ،کشیک بده ناز تو را بخره چی کارکنه قضیه سهپلش پیش اومده بود امتحان ارتقا داشت و مهلت خونه تموم شده بود ودنبال خونه می گشتیم تابخریم و فسقلک هم می خواست به دنیا بیاد ...توی این مدت دکتر رفتن هم معضلی بود بابائی توی اتاق انتظار دکتر اونقدر منتظر موند تا دست به کار شد و یه دکتر بدون نوبت پیدا کرد که از اون به بعد عالی شد دیگه منتظر نمی موندیم و یه راست از در ورودی توی اتاق دکتر ،هر چی باشه حق آب و گل داشتم دکتر رقائی منو هم به دنیا اورده بود و حالا قرار بود دختر منو هم به دنیا بیاره ...تا رسیدیم به 13مرداد ...اون شب بابائی کشیک بود یعنی نبود ....

منو مامان منیر و بابا منصور رفتیم خونه دیدیم و بعد رفتیم خونه خاله نسرین ،خاله نسرین هم یه سوپ مقوی پخته بود ما خوردیم و شب هم مامان منیر اومدند پیش ما (یعنی من و فسقلک )صبح هم با دائی امین رفتیم بیمارستان مهرگان و آزمایش و اتاق مامائی ...بابائی هم صبح خسته و کوفته اومد راستی عمه فردوس مهربون هم اومده بودندتا ساعت 12.5که دکتر اومد و به من گفت سری اول بیا اتاق عمل (پارتی بازی )چادر به سر رفتیم یه طبقه پائین و خداحافظی ونفر اول رفتیم توی اتاق حس قشنگی همراه با اضطراب بعد دکتر اومد بالای سرم و گفت با شوهرتون صحبت کردم خیلی سفارش کرده می خواست بیاد تو ولی نیومد.نگران نباش و من بیهوش شدم ....

وقتی به هوش اومدم همش سراغ تو رامی گرفتم میگفتم دخترم سالمه ؟

وقتی چشمامو باز کردم بابا اسی بایه سبد گل بالای سرم بود وبعد هم خانوم خانوما اومدن توی اتاق مثل فرشته ها خوشکل و تپل مپل یه دختر با وزن 3200وقد 51سانت و زبر وزرنگ .چشمات باز بود و همه جا سرک میکشیدی از همون روز گردن گرفته بودی و خواب هم خبری نبود لحظه شیر خوردنت زیباترین لحظه بود با لبان کوچولو وگرسنه ...

یه لحظه به خودم اومدم این کوچولو بچه منه ،مال منه ،من مامان شدم ..تازه دوزاریم افتاد ...وای ...حالا چی کار کنیم چه جوری بزرگش کنیم .

الحق هم که کم نذاشتی تا 4ماه فکر کنم پشیمون شده بودی یا دلت برای اون خونه کوچیک تنگ شده بود یا دل درد داشتی اصلا بچه خوبی نبودی و بیچارمون کردی تا 4ماهه شدی و خوب شدی ولی اسمت را گذاشته بودم وحشتناک .چون غیر فابل پیش بینی بودی و کارهای وحشتناکی می کردی یه لحظه نمی شد چشم ازت برداشت ...(سهم بابااسی مهربون توی این دوران خیلی بیشتر از من بود )

گذشت تا شدی دختر سه ساله شیطون بلا و دلربا و خوش زبون و ناقلا

 عزیز دلم آرشیدای نازنینم خورشیدم :

تورا برای لبخند تلخ لحظه ها ،پرواز شیرین خاطره ها ،

اندازه قطرات باران ،اندازه ستاره های آسمان

 تورا به اندازه تمام کسانی که نخواهم دید

دوست دارم ....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

نی نی دانلود(مامان علیرضا)
29 مرداد 92 18:58
واقعا بارداری و زایمان هر کس یک خاطره است و برای هرکس واقعا قشنگ و خواندانیا

برای شما هم عالی بود . من هم یکسری ماجرها داشتم . بچه همینه .ولی بچه شما واقع بامزه و نازه خدانگهش داره

و پدر و مادرش روبراش حفظ کنه

من خونمون سمت پردیس تهرانه

اگه نزدیک بیمارستان بودم می گفتم بیای خونه ما

خوشحال شدم باهات آشنا شدم

اگه دوست داشتی به ما سر بزن

من به تجربیات شما نیاز دارم

دختر شما از پسر من بزرگتره مطمئنم می تونیین راهنماییم کنین

شما از کدوم شهرین؟




ممنون از لطفتون ،در وبلاگتون پیام گذاشتم